تبليغاتX
شاهد

شاهد

آیا براستی آیینه بودن بی خاصیت است؟

برای پاسخ ابتدا می توان مختصری به بیان منظور آیینه بودن پرداخت

۱-  آیینه یعنی نمایش دهنده تصویری از اصل

۲- هرچه تصویر شبیه تر به اصل آیینه بهتر

۳- آیینه برای خدا بودن یعنی نمایش تصویری از او

۴- منبع همه خوبی ها و انرژی ها( در یک کلام "نور")، خداست و عامل انعکاس و انتشار  این نور  آیینه است.

بنابراین :

هر کدام از ما که بخواهد تصویری از خدا ارائه دهد به بیان ما می بایست وجود خود را صیقل دهد

و صیقل وجود همان کسب برتری ها (فضایل) است هرچه این دریافت (درک ) بیشتر باشد،صفات نیک بیشتر و قوی تر وجود پیدا می کند

و هرچه صفات نیک قوی تر ، نمایش الهی کاملتر خواهد بود و این می تواند یک سیکل افزایشی بوده و عامل رشد گردد

به عنوان مثال:

دو فرد را در نظر بگیرید

    ۱- آدمی بخیل و ترسو

    ۲- آدمی سخاوت مند و شجاع

شما چه کسی از این دو را به عنوان فردی خدایی تر در نظر  گرفته و کدامیک بیشتر به درد خود و اطرافیان خواهد خورد، برای اختصار فقط دو صفت آورده شده است

هرچه تعداد این صفت ها بیشتر و ثبوت و ظهور آنها قوی تر باشد و در مجموع متعادل گردد آیینه بودن بهتر است ، اگر فقط در تعدادی صفت خوب باشد و در تعداد دیگر نه، مانند آیینه ای است که همه جایش صیقلی نبوده و تصویری ناهمگون و نامناسب ارائه خواهد داد

بنابراین آیینه وار صاف بودن اولین سودش جذب آن توسط صاحب تصویر و به طبع آن صیقلی شدن و رشد است و سپس این فرد در راستای افزایش افراد رشد یافته عمل خواهد کرد و واضح است که هرچه تعداد این گونه افراد بیشتر گردد، محیط والاتری ایجاد خواهد شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

سلام

این شعر مولانا را جدیدا دیدم در راستای مطلب گذشته بد نیست بخوانید

‏ور مثالى خواهى از علم نهان
قصه گو از روميان و چينيان
‏چينيان گفتند: "ما نقاش تر"
روميان گفتند: "ما را كر و فر"‏
‏گفت سلطان : امتحان خواهم درين
كز شماها كيست در دعوى گزين
‏اهل چين و روم چون حاضر شدند
روميان در علم واقف تر بدند
چينيان گفتند: يك خانه به ما
خاص بسپاريد و يك آن شما‏
‏بود دو خانه مقابل ، در به در
زان يكى چينى ستد، رومى دگر
‏چينيان صد رنگ از شه خواستند
پس خزينه باز كرد آن ارجمند‏
‏هر صباحى از خزينه رنگ ها
چينيان را راتبه بود و عطا‏
روميان گفتند: نه نقش و نه رنگ
درخور آيد كار را جز دفع زنگ
‏در فرو بستند و صيقل مى‎زدند
همچو گردون ساده و صافى شدند
‏از دو صد رنگى به بيرنگى رهيست
رنگ چون ابرست و بيرنگى‏
‏مهيست
‏هرچه اندر ابر ضوء بينى و تاب
آن زاختر دان و ماه و آفتاب
‏چينيان چون از عمل فارغ شدند
از پى شادى دهلها مى‎زدند
‏شه در آمد ديد آنجا نقشها
مى‎ربود آن عقل را و فهم را
‏بعد از آن آمد به سوى روميان
پرده را بالا كشيدند از ميان
‏عكس آن تصوير و آن كردارها
زد برين صافى شده ديوارها
‏هرچه آنجا ديد اينجا به نمود
ديده را از ديد خانه مى‎ربود
 
آنقدر صیقلی که خود را در آن محصول بهتر بیند
 
 
 
 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

Free Hit Counter
Web Hosting