به یمن قدم کافر عزیز
| سر سرگشتهام سامان نداره | دل خون گشتهام درمان نداره | |
| به کافر مذهبی دل بسته دیرم | که در هر مذهبی ایمان نداره |
قصد من از بیان مطلب قبل نه باز کردن بحث خودشناسی بود که چه سخن ها در این باب گفته و چه مطلب ها نوشته و چه کتابها خوانده شده
بلکه بیان حالی از حالات آدمی بود که در آن با خود می گوید:
کيست اين پنهان مرا در جان و تن کز زبان من همی گويد سخن؟
و این منی که همگان تجربه کرده اند و همان سکاندار کشتی وجودمان است که:
این سو کشان سوی خوشان وانسو کشان با ناخوشان یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها
در آن سخن نه قصد آزاری بود و نه تغییری، فقط بیان این که سکان کشتی زندگی به دست کسیست که ما ظاهرا اورا شناخته و به اعتماد کرده ایم اما معلوم نیست که در کشاکش دهر مارا به ساحل امن رسانده یا در میان موجها و گردابهای زندگی غرق کند
مانند آن جوان سپرباز چرخ انداز سلحشور همراه سعدی که رعد کوس دلاورن به گوشش نرسیده بود و تفاخر کنان می گفت:
| پیل کو تا کتف و بازوى گردان بیند | شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند |
اما دوهندوی چوب به دست او و سعدی که به قوت او دلبسته بود را در هنگامه گردنه واقعیت، لخت کردند!
