نقل است که جواني بود عظيم مفسد و نابکار -در همسايگي مالک و مالک پيوسته ازو مي رنجيد ، از سبب فساد . اما صبر مي کرد تا ديگري گويد . القصه ديگران به شکايت بيرون آمدند . مالک برخاست و بر او آمد تا امر معروف کند . جوان سخت جبار و مسلط بود . مالک را گفت : من کس سلطانم . هيچ کس را زهره آن نبود که مرا دفع کند يا از اينم بازدارد .
مالک گفت :ما با سلطان بگوييم .
جوان گفت :سلطان هرگز رضاي من فروننهد . هرچه من کنم بدان راضي بود .
مالک گفت :اگر سلطان نمي تواند با رحمان بگويم .
و اشارت به آسمان کرد .
جوان گفت :او از آن کريمتر است که مرا بگيرد .
مالک درماند . باز بيرون آمد . روزي چند برآمد . فساد از حد درگذشت . مردمان ديگر باره به شکايت آمدند . مالک برخاست تا او را ادب کند در راه که مي رفت آوازي شنيد که :دست از دوست ما بدار!
مالک تعجب کرد، به بر جوان درآمد . جوان که او را بديد گفت :چه بودست که بار ديگر آمدي ؟
گفت :اين بار از براي آن نيامدم که تو را زجر کنم . آمده تا تورا خبر کنم که چنين آوازي شنيدم . خبرت مي دهم . جوان که آن بشنود گفت :اکنون چون چنين است سراي خويش در راه او نهادم و از هرچه دارم بيزار شدم .
اين بگفت و همه برانداخت و روي به عالم درنهاد .
مالک گفت :بعد از مدتي او را ديدم در مکه - افتاده - و چون خلالي شده ، و جان به لب رسيده مي گفت که او گفته است دوست ماست . رفتم بر دوست .