به جرم این عمل گستاخانه، سوزاندن در آتش سزای او شده بود
اما او آرام ومطمئن برجای ایستاده بود
جماعت به جمع کردن هیزم مشغول بودند
آتش می بایست آنقدر بزرگ و مهیب باشد که نشان دهد کسی که به بت ها جسارت کند سزایش چیست! و دیگر کسی جرات نگاه چپ هم نداشته باشد!
آتش آماده شد، غریو سوزش هیزمها و هرم شراره های آتش مردم را به عقب رانده بود اما این مجرم تنها را باید هرچه سریعتر مجازات کرد، منجنیق را آماده کنید ، پسرک را بیاورید و او را در منجنیق بگذارید
فرشته ای به سراغ ابراهیم آمد ،
- می خواهی نجاتت دهم؟
- خیر ، خالقم اگر خواست نجات می دهد
اورا در منجنیق گذاشته و آماده پرتاب کردند باز فرشته به سراغش آمد و گفت اجازه بده تا نجاتت دهم
- خالقم ناظر است و می بیند و اگر خواست، نجات می دهد
او را پرتاب کردند، باز در میان زمین و آسمان و بر فراز آتش، فرشته به سراغ ابراهیم آمد، اما جواب همان بود که بود
آری ، او دل به یکی داده بود و چشمش به همو بود!!
ابراهیم در بیابان بود و گوسفندانش به چرا مشغول ، نا گهان ندایی با صوتی زیبا و لحنی گیرا به گوش ابراهیم رسید، ندا ذکر یارش بود که دلش را فروریخت "سبوح قدوس رب الملائکه و روح" تا عمق جانش از محبت سرشار شد یک سوم از گوسفندانش را بخشید . گفت اگر دوباره ندا را بشنود یک سوم دیگر را می بخشد و تا سه بار که دیگر او صاحب گوسفندانش نبود. چقدر خرسند بود از معامله ای که کرده بود
پس از آن بود که آن مهمانان خاصش را دید!
شاهد ما بروز شد
چند روزی بود که مهمانی برای ابراهیم نیامده بود و او غذایی نخورده بود تا اینکه خداوند چند تن از فرشتگانش را به صورت انسانی فرستاد و ابراهیم خوشحال از یافتن مهمانانی، آنها را به خانه برد
اما در خانه بجز گاوی که هاجر بزرگ کرده بود چیزی برای پذیرایی نبود
هاجر بچه نداشت و آن گاو را از کوچکی مواظبت کرده و به او دلبسته بود ...
آری هاجر سفره ای فراهم کرد از گوشت آن گاو که قربانی همسر مهربانش کرده بود
همان فرشتگان بودند که به هاجر هنگامی که به میزبانی ایستاده بود مژده فرزند را دادند
شاهد ما بروز شد
