می دانید ابراهیم در پیری و میان ناباوری و ناباروری خود و همسرش صاحب فرزند شد
فرزندی که از جان و هرچه درعالم بود بیشتر دوست داشت
در داستانها عشق یعقوب به یوسف بر سر زبان افتاد و گرنه عشق ابراهیم به پسرش نهایت نداشت
و این مانعی بود در دلش و خدا ابراهیمی می خواست یکسره برای خودش
به اوگفت فرزند را به بیابان بی آب و علفی ببر و رها کن اما دل ابراهیم بسیار هوای فرزند داشت
تا چاره کار در خواب به ابراهیم نازل شد خواب، نه وحی.
و تکرار آن راهی برای فرار از این قربان کردن نمی گذاشت
ابراهیم عزم جزم کرد و آماده شد
آنگاه به اسماعیل گفت که چه فرمانی دارد و پسر ... به پدر گفت انجام بده آنچه بدان فرمان داده شدی
سپس با هم، پا به پای هم رفتند و به قربانگاه رسیدند
پدر از پسرش که همه چیزش بود می گذشت و پسر از خودش
خدارا شکر که ابراهیم گذشت و اسماعیل هم!
اما پذیرفتن اسماعیل چه معنایی داشت در این میان؟
