تبليغاتX
شاهد

شاهد

بهار می رسد و طبیعت دوباره  جان می گیرد و طراوت آن ، جان آدمی را را به طرب می آورد

تازگی و نو شدن در طبیعت که رسمی سالانه است به دور فلکی مربوط است و  ماجرایی است که تقریبا بی کم و کاست  هر ساله رخ داده است در این تغییر و تحول نشانه هایی می توان دید:

 

-          برای تغییر و نو شدن هیچ وقت دیر نیست

-          خدا به حکم تقدیر جهان را نو می کند و ما به اراده خودمان باید خود را نو کنیم

-          نو شدن را با نو شدن پی در پی تداوم بخشیم

-          نو شدن ما با به ایجاد طراوت و صفا در پیرامونمان کمک کند

-          برای داشتن پیرامونی با صفا، می بایست خود سالم و سر سبز و شکوفا باشیم

-          سخاوت و  زیبایی، و جه بارزمان شود

-          تدریج در رشد را در نظر بگیرم ( از شکوفه تا میوه)

-          ...

 

امید وارم که هروزتان عید باشد و مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

نمی دانم تا به حال جمع هایی را تجربه کرده اید که همه آنها به هم مهر بورزند و برای همدیگر خیر بخواهند یا نه

چیز بسیار دلچسبی است

 با هم بودن و شاد بودن به بهانه این باهم بودن!

بودنی که اگر در جمع هم نباشی، می دانی تو را به نیکی یاد می کنند

 

هر گاه دلی بدون کینه و کدورت یافت شود، پیرامونش این جماعت تشکیل خواهد شد

 

به نظر نظر من هنر گسترش این نوع جمع هااست و این آداب!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

سلام

نمی دانم برای چه یاد این خاطره که از زبان چند نفر که شاهد بودند شنیده ام افتادم ولی چون خیلی جالب است برای شما هم نقل می کنم

 

در حیاط خانه پدر بزرگم ( که خدایش رحمت کناد) حوض عمیقی بود که همیشه پر بود و ماهی داشت سالها پیش برادرم ( که حدود سه چهار سال سن داشت) با دیگر نوه های پدر بزرگ کنار حوض مشغول بازی بودند که نا گهان برادرم در حوض می افتد مادر م که در حیاط بوده به داخل حوض پریده و برادرم را روی دستانش می گیرد و بقیه بچه ها هم سراسیمه داخل خانه شده و این خبر را با سر و صدا به همه اعلام می کنند, پدرم (که خدایش بیامرزاد) می گفت وقتی بیرون آمدم فقط دو دست از آب بیرون بود که برادرم را نگهداشته بود و البته  او به کمک بقیه به  سرعت آنها را از حوض بیرون آورد و خدارا شکر  مشکل خاصی ایجاد نشده بود

و خدا باز نمایشی زیبا ، با پایانی خوش خلق کرده بود!

 

نمی دانم آن زمان مادرم چه احساسی داشته ولی خودش هم این واقعه را با شور خاصی تعریف می کند!

 

*شاهد ما هر هفته بروز می شود 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

Free Hit Counter
Web Hosting