تبليغاتX
شاهد

شاهد

سلام

"ملت عشق از همه دینها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست"

راستی چه معنایی می دهد؟

عشق یک مذهب باشد از تمامی دینها جدا باشد؟

شاید دین پوسته ای است که به مقتضای زمان و مکان و برای حفظ عصاره خلقت(عشق)

بر روی آن کشیده شده است

و شاید ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

 

باز از مولانا:

 

 

سماع از بهر جان بی‌قرارست

 

سبک برجه چه جای انتظارست

مشین این جا تو با اندیشه خویش

 

اگر مردی برو آن جا که یارست

مگو باشد که او ما را نخواهد

 

که مرد تشنه را با این چه کارست

که پروانه نیندیشد ز آتش

 

که جان عشق را اندیشه عارست

چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید

 

در آن ساعت هزار اندر هزارست

شنیدی طبل برکش زود شمشیر

 

که جان تو غلاف ذوالفقارست

بزن شمشیر و ملک عشق بستان

 

که ملک عشق ملک پایدارست

حسین کربلایی آب بگذار

 

که آب امروز تیغ آبدارست

 
 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

و باز مولانا می فرماید:

 

 

 

 

 

تا به شب ای عارف شیرین نوا

 

 

 

 

 

 

 

آن مایی آن مایی آن ما

تا به شب امروز ما را عشرتست

 

الصلا ای پاکبازان الصلا

درخرام ای جان جان هر سماع

 

مه لقایی مه لقایی مه لقا

در میان شکران گل ریز کن

 

مرحبا ای کان شکر مرحبا

عمر را نبود وفا الا تو عمر

 

باوفایی باوفایی باوفا

بس غریبی بس غریبی بس غریب

 

از کجایی از کجایی از کجا

با که می‌باشی و همراز تو کیست

 

با خدایی با خدایی با خدا

ای گزیده نقش از نقاش خود

 

کی جدایی کی جدایی کی جدا

با همه بیگانه‌ای و با غمش

 

آشنایی آشنایی آشنایی آشنا

جزو جزو تو فکنده در فلک

 

ربنا و ربنا و ربنا

دل شکسته هین چرایی برشکن

 

قلب‌ها و قلب‌ها و قلب‌ها

آخر ای جان اول هر چیز را

 

منتهایی منتهایی منتها

یوسفا در چاه شاهی تو ولیک

 

بی لوایی بی‌لوایی بی‌لوا

چاه را چون قصر قیصر کرده‌ای

 

کیمیایی کیمیایی کیمیا

یک ولی کی خوانمت که صد هزار

 

اولیایی اولیایی اولیا

حشرگاه هر حسینی گر کنون

 

کربلایی کربلایی کربلا

مشک را بربند ای جان گر چه تو

 

خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

باز مولانا در دیوان شمس می فرماید:

چیست با عشق آشنا بودن

 

بجز از کام دل جدا بودن

خون شدن خون خود فروخوردن

 

با سگان بر در وفا بودن

او فدایی است هیچ فرقی نیست

 

پیش او مرگ و نقل یا بودن

رو مسلمان سپر سلامت باش

 

جهد می‌کن به پارسا بودن

کاین شهیدان ز مرگ نشکیبند

 

عاشقانند بر فنا بودن

از بلا و قضا گریزی تو

 

ترس ایشان ز بی بلا بودن

ششه می‌گیر و روز عاشورا

 

تو نتانی به کربلا بودن

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

مولانا در غزلی می فرماید:

 

کجایید ای شهیدان خدایی

 

 

بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی‌نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت‌های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی

 

شاهد ما بروز شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

سلام

این قسمت از دفتر ششم مولانا انتخاب

 شده، بسیار زیباست :

روز عاشورا همه اهل حلب

 

 

 

باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت پر همی‌گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از راه رسید روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم تا ازینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشوار نمی‌دانی که هست ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش ممن کی بود این غصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش ممن ماتم آن پاک‌روح شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری زانک در انکار نقل و حشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

Free Hit Counter
Web Hosting