"ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست"
راستی چه معنایی می دهد؟
عشق یک مذهب باشد از تمامی دینها جدا باشد؟
شاید دین پوسته ای است که به مقتضای زمان و مکان و برای حفظ عصاره خلقت(عشق)
بر روی آن کشیده شده است
و شاید ....
"ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست"
راستی چه معنایی می دهد؟
عشق یک مذهب باشد از تمامی دینها جدا باشد؟
شاید دین پوسته ای است که به مقتضای زمان و مکان و برای حفظ عصاره خلقت(عشق)
بر روی آن کشیده شده است
و شاید ....
باز از مولانا:
|
سماع از بهر جان بیقرارست |
|
سبک برجه چه جای انتظارست |
|
مشین این جا تو با اندیشه خویش |
|
اگر مردی برو آن جا که یارست |
|
مگو باشد که او ما را نخواهد |
|
که مرد تشنه را با این چه کارست |
|
که پروانه نیندیشد ز آتش |
|
که جان عشق را اندیشه عارست |
|
چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید |
|
در آن ساعت هزار اندر هزارست |
|
شنیدی طبل برکش زود شمشیر |
|
که جان تو غلاف ذوالفقارست |
|
بزن شمشیر و ملک عشق بستان |
|
که ملک عشق ملک پایدارست |
|
حسین کربلایی آب بگذار |
|
که آب امروز تیغ آبدارست |
|
و باز مولانا می فرماید:
تا به شب ای عارف شیرین نوا |
|
آن مایی آن مایی آن ما |
|
تا به شب امروز ما را عشرتست |
|
الصلا ای پاکبازان الصلا |
|
درخرام ای جان جان هر سماع |
|
مه لقایی مه لقایی مه لقا |
|
در میان شکران گل ریز کن |
|
مرحبا ای کان شکر مرحبا |
|
عمر را نبود وفا الا تو عمر |
|
باوفایی باوفایی باوفا |
|
بس غریبی بس غریبی بس غریب |
|
از کجایی از کجایی از کجا |
|
با که میباشی و همراز تو کیست |
|
با خدایی با خدایی با خدا |
|
ای گزیده نقش از نقاش خود |
|
کی جدایی کی جدایی کی جدا |
|
با همه بیگانهای و با غمش |
|
آشنایی آشنایی آشنایی آشنا |
|
جزو جزو تو فکنده در فلک |
|
ربنا و ربنا و ربنا |
|
دل شکسته هین چرایی برشکن |
|
قلبها و قلبها و قلبها |
|
آخر ای جان اول هر چیز را |
|
منتهایی منتهایی منتها |
|
یوسفا در چاه شاهی تو ولیک |
|
بی لوایی بیلوایی بیلوا |
|
چاه را چون قصر قیصر کردهای |
|
کیمیایی کیمیایی کیمیا |
|
یک ولی کی خوانمت که صد هزار |
|
اولیایی اولیایی اولیا |
|
حشرگاه هر حسینی گر کنون |
|
کربلایی کربلایی کربلا |
|
مشک را بربند ای جان گر چه تو |
|
خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا |
|
چیست با عشق آشنا بودن |
|
بجز از کام دل جدا بودن |
|
خون شدن خون خود فروخوردن |
|
با سگان بر در وفا بودن |
|
او فدایی است هیچ فرقی نیست |
|
پیش او مرگ و نقل یا بودن |
|
رو مسلمان سپر سلامت باش |
|
جهد میکن به پارسا بودن |
|
کاین شهیدان ز مرگ نشکیبند |
|
عاشقانند بر فنا بودن |
|
از بلا و قضا گریزی تو |
|
ترس ایشان ز بی بلا بودن |
|
ششه میگیر و روز عاشورا |
|
تو نتانی به کربلا بودن |
|
مولانا در غزلی می فرماید:
کجایید ای شهیدان خدایی |
بلاجویان دشت کربلایی | |
| کجایید ای سبک روحان عاشق | پرندهتر ز مرغان هوایی | |
| کجایید ای شهان آسمانی | بدانسته فلک را درگشایی | |
| کجایید ای ز جان و جا رهیده | کسی مر عقل را گوید کجایی | |
| کجایید ای در زندان شکسته | بداده وام داران را رهایی | |
| کجایید ای در مخزن گشاده | کجایید ای نوای بینوایی | |
| در آن بحرید کاین عالم کف او است | زمانی بیش دارید آشنایی | |
| کف دریاست صورتهای عالم | ز کف بگذر اگر اهل صفایی | |
| دلم کف کرد کاین نقش سخن شد | بهل نقش و به دل رو گر ز مایی | |
| برآ ای شمس تبریزی ز مشرق | که اصل اصل اصل هر ضیایی |
شاهد ما بروز شد
|
سلام این قسمت از دفتر ششم مولانا انتخاب شده، بسیار زیباست : روز عاشورا همه اهل حلب |
باب انطاکیه اندر تا به شب | |
| گرد آید مرد و زن جمعی عظیم | ماتم آن خاندان دارد مقیم | |
| ناله و نوحه کنند اندر بکا | شیعه عاشورا برای کربلا | |
| بشمرند آن ظلمها و امتحان | کز یزید و شمر دید آن خاندان | |
| نعرههاشان میرود در ویل و وشت | پر همیگردد همه صحرا و دشت | |
| یک غریبی شاعری از راه رسید | روز عاشورا و آن افغان شنید | |
| شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد | قصد جست و جوی آن هیهای کرد | |
| پرس پرسان میشد اندر افتقاد | چیست این غم بر که این ماتم فتاد | |
| این رئیس زفت باشد که بمرد | این چنین مجمع نباشد کار خرد | |
| نام او و القاب او شرحم دهید | که غریبم من شما اهل دهید | |
| چیست نام و پیشه و اوصاف او | تا بگویم مرثیه ز الطاف او | |
| مرثیه سازم که مرد شاعرم | تا ازینجا برگ و لالنگی برم | |
| آن یکی گفتش که هی دیوانهای | تو نهای شیعه عدو خانهای | |
| روز عاشوار نمیدانی که هست | ماتم جانی که از قرنی بهست | |
| پیش ممن کی بود این غصه خوار | قدر عشق گوش عشق گوشوار | |
| پیش ممن ماتم آن پاکروح | شهرهتر باشد ز صد طوفان نوح |
| گفت آری لیک کو دور یزید | کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید | |
| چشم کوران آن خسارت را بدید | گوش کران آن حکایت را شنید | |
| خفته بودستید تا اکنون شما | که کنون جامه دریدیت از عزا | |
| پس عزا بر خود کنید ای خفتگان | زانک بد مرگیست این خواب گران | |
| روح سلطانی ز زندانی بجست | جامه چه درانیم و چون خاییم دست | |
| چونک ایشان خسرو دین بودهاند | وقت شادی شد چو بشکستند بند | |
| سوی شادروان دولت تاختند | کنده و زنجیر را انداختند | |
| روز ملکست و گش و شاهنشهی | گر تو یک ذره ازیشان آگهی | |
| ور نهای آگه برو بر خود گری | زانک در انکار نقل و حشری | |
| بر دل و دین خرابت نوحه کن | که نمیبیند جز این خاک کهن | |
| ور همیبیند چرا نبود دلیر | پشتدار و جانسپار و چشمسیر | |
| در رخت کو از می دین فرخی | گر بدیدی بحر کو کف سخی | |
| آنک جو دید آب را نکند دریغ | خاصه آن کو دید آن دریا و میغ |