غدیر آمد و در وصف آن روز و تکاور آن سخن بسیار است
اما من مي خواهم از واقعه صفین بگویم گرچه تکراری است
در آن روز كه مي رفت سرنوشت جنگ بر علیه معاویه رقم خورد عمروعاص حیله ای كرده و
قرآن بر نیزه كرد و دعوی برادری، كه اين قرآن كه نزد ماست با قرآن نزد شما يكيست براي چه مي جنگیم؟
اما علي بود كه مي گفت آن قرآنها ورق پاره اي بیش نیستند، منم كه "قرآن ناطقم "
و چه كس ديگري ياراي گفتن این حرف بود، جز او كه "ولي" بود.
اگر از صفین فقط همين سخن به یادگار مي ماند براي بشریت كافي بود تا راه خود را در همیشه تاریخ بیابد و بداند كه همنشینی با اين قرآن است كه مایه رشد و شكوفاييست و اين " ناطق " در سراسر تاریخ با هیئت ها ي گوناگون مي ايد و مي رود
به قول مولانا:
هرلحظه به شکلی بت عیار بر آمد؛ دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد ؛گه پیر و جوان شد
گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق ؛ خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد؛ آتش گل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی روشنگر عالم
از دیده ی یعغوب چو انوار بر آمد تا دیده عیان شد
حقا که همو بود که اندر ید بیضا می کرد شبانی
ور چوب شد و بر صفت مار بر آمد؛ زان فخر کیان شد
می گشت دمی چند برین روی زمین او از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد؛ تسبیح کنان شد
فی الجمله همو بود که می آمد و می رفت هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد؛ دارای جهان شد
بالله که همو بود که می گفت انا الحق ؛ با صوت الهی
منصور نبود او که بر آن دار بر آمد؛ نادان به گمان شد
