تبليغاتX
شاهد

شاهد

به هویج جان قول دادم که جواب بدم پس از اینجا شروع کنیم:

4- توی این پروژه کینه(یا عشق؟!)!! دست و دل آدم می لرزه. چون اتفاقا یکی از نتایج جنبیش اینه که آدم بیشتر به کینه هایی که قبلا خیلی زود فراموش می شدند یا اصلا دیده نمی شدند فکر میکنه. نمی دونم ولی احساس می کنم دارم گاهی نتیجه معکوس میگیرم.


کاملا درسته و باید همینطور باشه چون قبلا ادم کینه هاشو می گذاشت تو پستو،

اون پشت ولی کاملا در دسترس.

هر موقع که می خواست کافی بود دستشو دارز کنه، دوباره دل مملو از کینه می شد

این خیلی خطرناکه.

برگردیم به مثال خودمون:

دل مثل یه لیوانه و کینه مثل رسوب(گل و لای) درون اونه هرچی قدیمی تر و فراموش شده تر

محکمتر.

اگه بخواهی لیوان رو از رسوبات پاک کنی حتما در ابتدا مقداری رسوب در فضای لیوان پخش خواهد شد

بعد پاک کردن نیز به زحمت و به دفعات می بایست انجام گیرد بنا براین در ابتدا ممکنه احساس کنه داره نتیجه معکوس می گیره اما  "صبر" و "توکل" لازمه این حرکت است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

اگر عاشق به معشوق برسد(وصل) با واقعیتی که خارج از ذهنش است مواجه خواهد شد

حال

اگر آنچه در پیش خود ساخته بود در معشوق ندید سرخورده می شود

و کینه معشوق (بی گناه )را بدل می گیرد

بدینسان عشق به جدایی می انجامد

 ولی خاطرات آن هرگز دامان عاشق را رها نمی کند.

و اگر

آنچه که از معشوق بیند مطابق با بافته هایش، ( یا بهتر) باشد، آتش درونش دو چندان شود و

مجنون گردد و چون پروانه در این آتش بسوزد، از خود بیخود و بنده معشوق گردد

و...

اما در جهان واقع، حالت دوم بندرت رخ دهد اما اگر رخ دهد حاصلش شمس و مولانا و ... باشد

 عارف، عاشقی است که در عشقش دید آنچه را که پرورانده بود از خوبیها و ....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

عشق از یک حادثه شروع می شود

البته به یک خلاء درونی برمی گردد که می بایست پر گردد

عاشق در ابتدا جلب توجه می شود بر اساس تشابهاتی که در دل عاشق است

اما او می سازد در ذهنش آنچه را که دوست دارد

در اینجا عاشق به لطافت به ساختن معشوق خویش می پردازد

هرچه صفات خوب است در او می یابد

رفتار و گفتار او را به نهایت به ظرافت می پیراید

و هرچه ازو در نظرش آید خوش آید

و هرچه در این بحر بیشتر غوطه خورد بیشتر تشنه گردد

در اینجا عاشق، بیچاره می شود

فکر و ذکرش معشوق است و بس. معشوق است و بس

چه زیباست لحظاتی که ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

عشق آسمونی یا زمینی؟

عشق عشقه، چه آسمونی چه زمینی

مائیم که تفکیک می کنیم!

همون تجربه ای که آدم رو نرم میکنه

آدم مهربان و انرژیک میشه

همون تجربه ای که .... (شما بهتر می دونید)

البته این دو بیتی بابا طاهر وصف حال خوبیه:

به دریا بنگرم دریا ته بینم

به صحرا بنگرم صحرا ته بینم

به هرجا بنگرم کوه و در دشت

نشان از قامت رعنا ته بینم

همیشه و در همه حال دل با یاد عشق!!!!!!!!

آره اگه این حالت(عاشقی) دوام داشته باشه میشه کیمیا

و صاحبش و به سر منزل مقصود می رسونه!

چون عاشق خودش و فراموش میکنه یعنی

"دست از مس وجود بشوی چو مردان ره

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی"

پس تفکیک نکنیم بهتر است! عاشق بادوام!!!!!!!!!

"در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاده است"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

کوهنوردي که ميخواست از بلندترين کو ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجوئي خود را آغاز کرد ولي   از آن جا که افتخار کار را فقط براي خود ميخواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود .

 شب بلنديهاي کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد . همه چيز سياه بود اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همانطور که از کوه بالا مي رفت . چند قدم مانده به قله کوه ، پايش ليز خورد و در حاليکه به سرعت سقوط مي کرد . از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه هاي سياه را در مقابل چشمانش مي ديد . و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ي جاذبه او را در خود مي گرفت.

 همچنان سقوط ميکرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد. اکنون فکر ميکرد که مرگ   چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان وزمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه سکون برايش چاره اي نماند جر آنکه فرياد بکشد ، ? خدايا کمکم کن ?

 ناگهان صداي پر طنيني که از آسمان شنيده مي شد جواب داد " ? از من چه مي خواهي ؟ ?

-        اي خدا نجاتم بده !

-        واقعاً باور داري که من مي توانم تو را نجات بدهم ؟

-        البته که باور دارم .

-        اگر باور داري طنابي را که بدور کمرت بسته است پاره کن .

 يک لحظه سکوت

  و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

 گروه نجات ميگويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود .... و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

سلام

آره عشق زمینی رو میگم چون عشق از زمین شروع میشه و به آسمون میره

عاشق شدن بعد از زدن جرقه ای آغاز میشه

ولی مثل یه انفجار همه جارو فرا میگیره

اما 

بعد از لحظه شروع، کیه که برای آتش عشق، سوخت می رسونه؟

چرا معشوق فقط به چشم عاشق "خوش" می آید؟

چرا خیلی از عشق ها بعد از وصل به نفرت تبدیل میشن؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

آدم باید از اینکه مورد لطف خدا قرار گرفته خیلی خوشحال باشه!

یعنی یه وجودی که مهربانیش از همه مادرای دنیا بیشتر

عشقش از همه عاشقای دنیا گرمتر

صفاش از هرچه باصفا بیشتر

خلاصه ...

راستی یه سوال

آدما چه جوری عاشق میشن؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

برگردیم سر موضوع اصلی

گفتیم از این جا باید آغاز کرد:

ابتدا خود را بپذریم به عنوان انسان خلیفه خدا!!!!!!

آدم برای خلیفه بودن خلق شد و بنی آدم هم.

پس ما چه بخواهیم و چه نخواهیم خلیفه اوییم.

پس ارزش ما، به برگزیده شدن از طرف خالق، برای "دمیدن روح" بود

همان امانت الهی که به انسان اختصاص دارد.

روح به همه بنی آدم دمیده شده.

پاس این ارزش را نگاهداریم

و بکوشیم که نایبی در خور حق باشیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

سلام

عزیزم

پاسخ چند باره را خدمت عرض می کنم

پاسخ از جنس سخن نیست، درک است، که با رفتن و دیدین حاصل می شود

هیچ راهی وجود نداره که نرفته بپیمایی

چگونه می توان منظره ای را که پشت کوهی است را برای کسی که آنرا ندیده توصیف کرد

وقتی این طرف کوه هم مثالی ندارد؟

عزیزم باید راه بیافتی و بروی!

متاسفم که با تلاش ذهنی و دو دو تا چهارتا نمی توان در این راه قدم گذارد و پیش رفت!!!!!!!!!

راه دل را با صبر و توکل باید پیمود

دل را باید خانه تکانی کرد، از اینجا شروع کن

کینه را به هر صورت از دلت بیرون بیانداز،

به آب بخشش آنرا بشوی

که حافظ گفتا:

شستشویی کن وانگه به خرابات بیا

تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 7:28 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

یکی از دوستان بزرگوارم این نوشته را برایم فرستاده حیفم آمد شما بهره نبرید:
 
روحش شاد آنكه گفت من همان شبان عاشقم . سينه چاك و ساكتن ئ غريب بي تكلف و رها در خراب دشت هاي دور در پي تو ميدوم ساده و صبور و گفت : من همان بلال الكنم در تلفظ تو نا توان . گفتم راست گفته اي كه خداي شابانان و ناتوانان خداي نزديكي ست و صميمي است آن قدر كه به راحتي مي شود با او قهر كرد وقتي دعاهايمان را مستجاب نميكند و برايش ناز كرد وقتي بارها صدايمان ميزند و با لبخند نگاهمان مي كند . من خدايي را ميشناسم كه به راحتي ميتوان از دست او گله كرد وقتي با تمام وجود استدلال هاي عقلي ات را به كار ميگيري و مي فهمي كه هيچ كار او شبه آدميزاد نيست . خدايي كه ساده و صبور گله ها و غرغرهايت را ميشنود و كار خود را ادامه ميدهد و لطف ميكند و مهرمي ورزد از جايي كه گمانش را هم نميكني و خودم را ميشناسم كه همان شبان عاشقم و ايمانم را (اگر ايماني شباني است )به همان سادگي دشت . خدايي كه من ميشناسم خانه اي دارد كه هيچ محتسبي بر گرد آن نميچرخد و ميرغضبان شهر از دست رحمت او عاصي شده اند بهانه ميگيرد كه ببخشد اشاره ميطلبد كه نوازش كند .و براي من شبان ساده اين دشت شعرهاي عاشقانه مي سرايد و نميسپارد آنها را حتي به نسيم كه خود بي هيچ واسطه اي در گوشم مي نوازد و صدايم ميزند با شوق ... بيا ... آن هنگام كه از او گله ميكنم : محتسبان گفته اند سخت ميتوان به حوالي تو رسيد آهسته چنان كه نامحرمان نشنوند و صداي نفس هايش در گوشم بپيچد زمزمه ميكند عزيزكم من نزديكتر از آن به تو هستم كه گمانش كني . گفتم گفته اند خشم ميگيري اگر برايت چون و چرا كنم ؟ من اهل تسليم و طاعت نيستم . گفت : اگر همه اهل تسليم و طاعت بودند رحمت من به كار چه كس مي آمد ؟ كه من مشتاق تماشاي سيماي توام وقتي شجاعانه به دريا ميزني با قايقي كه خود برايت ساخته ام ديگران از هراس طوفان قايق را به خاك سپرده اند وقتي تو تن به طوفان ميسپاري . هيهات از من كه تنهايت گذارم . قد راست كردم . گفتم : من محتسبان و ميرغضبان و حاجبان درگاهت را بر نميتابم . روبرويم نشست . رخ به رخ و گفت : درگاه من پرده اي ندارد كه پرده داران غضبناك و خشم آلود داشته باشد كه من بر نفس خود قصه رحمت نوشته ام مرا ببين عزيزكم نه آنان را . گفتم : پس چرا انان را از درگاهت نمي راني ؟ گفت هيهات بر من هرگز كسي را از درگاه خود نرانم . روي برگرداندم . گفتم : من بايد بفهمم كه چه ميكني . پيش از اين چرا چنين كردي و پس از آن چه خواهي كرد . روبرويم نشست رخ به رخ و گفت : اكنون را درياب نازنينم كه اگر باور كني دوستت دارم ديگر پيش و پسي باقي نخواهد ماند . امشب آمده ام كه باورم كني ......
بغض كردم . مشت كوبيدم . گفتم : پس چرا تنهايم ميگذاري . چرا هر گاه تو را ميخوانم نيستي درگاه تو كجاست وقتي كه همه درها بسته است و اين مصلحت تو چيست كه منت هيچ وقت جا و معنايش را نفهميدم . كجايي وقتي ميخوانمت نيستي ... ديگر هيچ نگفتم كه گريه امانم نداد .و
صبح بود كه بيدار شدم . با نسيمي كه نوازشم كرد . يادداشتي بروي ميز كارم بود . خواندم . روزي مردي ايتاليايي در خواب مي بيند كه خداوند به او ميگويد : آيا دوست داري صحنه هايي از زندگي ات را پيش رويت نشان دهم . مرد از خود اشتياق نشان مي دهد آن گاه در جلوي چشم هاي او افقي مانند ساحل دريا ظاهر مي شود . او آينده خود را مي بند كه در لحظه هاي سخت دو رد پا بروي شن هاي ساحل است .
مرد از خدا مي پرسد اين رد پاهاي چه كساني ست ؟ خداوند ميگويد يكي از آن ها تو وديگري از آن من است كه همراه تو هستم در سختي ها . مرد مسرور مي شود در صحنه اي ديگر او مصيبت بزرگتري را پيش روي خود مي بيند . بر روي ماسه ها تنها يك رد پا مشاهده ميكند باگله به خداوند ميگويد : پس چرا من تنها گذاشتي اينها رد پاي من است كه تنها در مشكلات رهايم .
خداوند ميگويد اين رد پاي من است مرد مي پرسد پس من كجا هستم . خدا ميگويد : تو در آغوش مني وقتي سختي ها از همه سو به تو هجوم مي آورند .


مژگان اينانلو
به نقل از روزنامه شرق
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

عزیز(هویج) راه حق

فکر می کنم بدونی که خیلی دوستت دارم

چه بگی شاهد، چه بگی وحید، چه بگی حاج آقا

هرچه از دوست رسد نیکو است

خیلی خوب بود اگه میشد برای رساندن مطلبی از طریقی غیر از حروف

استفاده کرد ولی در هر حال با این ابزار ابتدا می بایست سخن گفت.

 می دونی در وبلاگ معمولا بازار دید و بازدید گرم است

به طور معمول اگه به کسی سر بزنی بهت سر میزنند و برعکس

که البته طبیعی هم هست

بنابراین گرچه به واقع همه کسانی که پیغام می گذارند را دوست دارم

ولی چند تایی را خیلی دوست دارم که یکی از آنها وجود عزیز تو ا.

و من سعی می کنم حتما به دیدنشون برم

دور از وطن گل

خوش اومدی

 ولی من از شما هیچ آدرسی ندارم

کجا می تونم شما رو زیارت کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

از دوستان عزیزی که به این کلبه درویشی تشریف فرما شدند

و پیامهای خود اظهار لطف کردند متشکرم

اما از شکر گفتیم

می گویند هرکه از مخلوق تشکر نکند خدارا شکر نکرده است

شکر خدا یعنی شکر مخلوق!

چون خدا به واسطه خلقش، خواستش را اجرا می کند و همه خلق مظاهر( اسامی) الهیند

و خودیتی ندارند بنابراین تشکر از اسامی خدا در مرتبه فعلی ما تشکر ازخداست.

این مخلوق، البته به انسان محدود نمی شود و به طور کلی فراگیر است.

پس از خدا می طلبیم که همواره شکر گزار همه (زمین، آسمان، مردم و ...) باشیم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

سلام

خواهر عزیزم سودابه در مورد آینده گفت.

گفتم آینده هیچوقت نخواهد آمد

به انتظارش ننشین که عمر بر باد خواهی داد

اگر از کاری که می کنی هم اکنون برخورداری که عالیست

و گرنه در آرزوی انی که برخوردار شوی!!!!

در حال  و از حال لذت ببر

حال را فدای آینده نکن

همه عارفان و عاشقان گویند: " دم غنیمت شمر"

همه زندگی، آن دم است که باعشق گرم باشد

دم همه گرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

Free Hit Counter
Web Hosting