تبليغاتX
شاهد

شاهد

در نظر بگیرید یک لیوان بلوری تمیز را!

فرض کنید در این لیوان هیچ گرد و خاکی نباشد ،

اگر در این لیوان آب صاف بریزیم کاملا مشخص است و

اگر اب گل آلود هم بریزیم مشخص است.

حال اگر لیوان تمیز نباشد ، هر گونه آبی در آن ریخته شود

گل آلود به نظر خواهد رسید و دیگر قابل تشخیص نخواهد بود که

آب در لیوان ریخته شده صاف بوده یا نه!!!!!!!!!!

دل هم مانند آن لیوان است

کینه و کدورت نیز چون گل و لای.

"رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها

وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

بزرگی می گفت:


"بندگی یعنی از اختیار خارج شدن
یعنی در دریای وجود تخته پاره ای که به هرسو
که دریا می خواهد می رود"

بی تعلقی

حتی منتظر خواست دریا هم نیست

حرکتش با دریاست، همزمان توامان

بندگی یعنی عشق

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

نقاش تابلویی کشید خیلی زیبا

با دیدنش انگار که روح انسان به پرواز در می آمد

چشمهایی در آن نقاشی بود

پر از راز، راز نمناک اما شاد

گلهای پیرهن انگار که تازه،

به هوای دیدن کسی شکفته بودند

اما همه اینها وقتی که به همه تابلو نگاه می شد، حس می شد

اما سیاهی چشمها فقط سیاه بود و بس

بدون سیاهی چشمی نبود و

تابلو زیبا نبود

خدا گونه کشیده آنکه کشیده بود

خدا گونه دیده بود آنکه دیده بود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

آدم  وقتی یه سری به گذشته می زنه

خیلی جالبه، یه سفر که بعضی وقتا ادم غافگیر میشه!

مثل وقتی که کسی واسه خودش جوک بگه و بخنده!

خلاصه الآن از اون لحظه هاست

آرزوها ، اشکها ، لبخندها

دوست ها و دوستی ها

...

و اکنون مسافری لبخند بر لب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

خیلی خوب! اگر بگوییم انسان بد است ، آنوقت خوب است.

 اگر بگوییم آدمیان مشتی ارازل و اوباشند خوب شناخته ایم!

ولی باید دوست داشت همه را، همه خلق را !

قضاوت را چه کسی حق دارد؟

ما را چه به کاری نا مربوط

 آنچه ما برای آن آمده ایم دوست داشتن و عشق است.

آنچه (آنکه) را دوست داشته باشی ، در رشدش می کوشی

دوست داری پاک، باشد پاکش می کنی

پس اول خود را دوست داشته باش،

پس دوست داشته باش

دوست داشته باش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

سخن از فعل و قوه نیست

سخن از درک و عدم درک است

انسان ، بالفعل مسجود ملائک و حامل امانت الهی است.

و بالفعل مورد لطف و نظر الهی.

اما درک وی از این "منظور" بودن مهم است.

چون تنها چیزی که هست همین درک است.

حاصل هر کس به میزان درک اوست.

مثال:

دونفر در یک مکان و بامحیط یکسان قراردارند به خاطر شرایط محیط مثل میزان نور، غروب خورشید، نوای موسقی و یا موارد دیگر یکی از آن دو لذت برده ودیگری غمگین است، حاصل چیست؟

برای کسب این آگاهی ابتدا می بایست به وجود آن باور داشت و سپس ابزار مناسب آن را پرورش داد.

همه صاحب آیینه هستندولی:

آیینه ات دانی چرا غماز نیست

زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

آنکه ارزش خود را بداند

ارزش سایر را نیز خواهد دانست

و آنکه قدر خود را نداند

قدر دان کس دیگری نخواهد شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

غرض از این گفتار، درک ارزش وجودی انسان است

هر انسانی به تنهایی هدف خلقت است

خلقت طوری طراحی شده که وقتی هر انسانی را جداگانه در نظر بگیریم تمام محیطش برای رشد او دست بکارند.

نگردید به دنبال مثال نقض!

اینکه بدانیم  حامل روح الهی( امانت الهی) هستیم خوب است یا نه؟

و اینکه منتخب خلقت بودن برای این ماموریت ( معنا کردن وجود) مهم هست و باعث افتخار

می بایست خیلی روشن باشد.

در اینجا هیچ چیز جدیدی نیست.

 ما می خواهیم به راهی برویم که اولیا رفته اند و به مقصدی برسیم که  قدیم است نه جدید

پس تنها چیزی که می تواند جدید باشد شکل آن است.

ما فقط به لقلقه زبان بسنده می کنیم اما روزی باید پا را فراتر نهیم

تجربه کنیم و درک کنیم فقط در این حالت است که می توانیم پیش برویم

نکته در این است:

بود قدر تو افزون از ملائک

تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

Free Hit Counter
Web Hosting